ساعتُ نگاه نكن
لحظه ها رو نشمر
به خودت دروغ نگو
از چي ميكني فرار
دل تو اسير شده
سهم تو كوير شده
واسه ي جدا شدن
حالا خيلي دير شده
شايد اين تقدير من بود
كه هميشه با تو باشم
ميدونم تقصير من بود
نمي خواستم كه جدا شم
...شايد اين تقدير من بود
كه هميشه با تو باشم
ميدونم تقصير من بود
نمي خواستم كه جدا شم
عشق نگهداري ميخواد
شبا بيداري ميخواد
وقتي تنگ دل يار
از تو دلداري ميخواد
از جدايي حرف نزن
حرفي از رفتن نزن
آتش از روي هوس
تو به اين قلبم نزن
شايد اين تقدير من بود
كه هميشه با تو باشم
ميدونم تقصير من بود
نمي خواستم كه جدا شم
...شايد اين تقدير من بود
كه هميشه با تو باشم
ميدونم تقصير من بود
نمي خواستم كه جدا شم
حتي فكرشم نكن
اين ديگه كار خداست
ما كي هستيم كه بگيم كه اشتباست
عشق مثله نفس ميمونه واسمون
اگه ساده بگيريش عمرت فناست
اگه ساده بگيريش عمرت فناست
شايد اين تقدير من بود
كه هميشه با تو باشم
ميدونم تقصير من بود
نمي خواستم كه جدا شم
...شايد اين تقدير من بود
كه هميشه با تو باشم
ميدونم تقصير من بود
نمي خواستم كه جدا شم
سلام بچه ها خوفين ديگه؟(اميدوارم همينطور باشه)
تو همين اول كار تشكرامو بكنم تا يادم نرفته مرسي از كامنتاي قشنگتون واقعاً مرسي. بعدشم از مهيار جان(بازنشسته ي سمپاد) به خاطر راهنمايياش متشكرم(آقا مهيار يه تبليغيم واسه وبلاگت شد!!!)
من الآن خيلي عصابم خرده قرار بود چهارشنبه بريم بيرون با معصومه و سپيده(my friends) فكر كنين سه شنبه نيم ساعت قرار گذاشتيم كه فردا خير سرمون بريم بيرون صبح چهارشنبه براي معصوم زنگ مي زنم بهش ميگم خوب امروز چيكار كنيم كجا همديگرو ببينيم؟ اونم طبق معمول با خنده من امروز زبانكده دارم (جانم؟؟؟؟) آخه احمق... من نيدونم چي به تو بگم الآن دو دفعه است ما مي خوايم بريم بيرون تو بهم مي زني تو مگه خبر نداري كي كلاس داري؟؟؟ من ديگه عمراً با شما بيام بيرون(منم كه عصباني بشم ديگه...) گفت: نه زود تصميم نگير تو الآن عصباني هستي، الآن قهر كردي؟ گفتم: نه اتفاقاً خيليم شارژم توام نيوتني منو دشارژ كني عمراً. قهرم نيستم!!! كاري نداري؟؟؟ خدافظ. هيچي ديگه سپيده ام كه زبانكده بود براش ساعت 1 اس ام اس دادم: معصوم امروزم نمياد من ديگه نميام بيرون عمراً تو باهاش ميري برو. يه جند تا اس ام اس در اين بين رد و بدل شد كه الآن حوصله ندارم همرو توضيح بده. رفتم به مامانم موضوع رو گفتم گفت: عيب نداره خودمون ميريم بيرون منم يه خورده حالم خوف شد تا اينكه ساعت 5 معصوم زنگ زد: مهسا هنوزم ناراحتي.گفتم: نه، من اصن ناراحت نبودم فكر كنم خودتم فهميدي كه كارت اشتباه بود انتظار داري ديگران دلگير بشن. گفت: فردا ميريم. گفتم: نه سپيده نمياد، نمي تونه آخر هفته بياد. گفت: نه سپيده ميگه 1% ممكنه بيام. گفتم: ببينم حالا چي ميشه. همون لحظه به مامان گفتم: مامان نمي خواد باهام بريم بيرون فردا با بچه ها ميريم. بعد يكم حرف زدن معصوم ميگه: مهسا ميدوني من چقدر ناراحت بودم برا سپيده زنگ زدم گفتم: زندگيمون داره از هم ميپاشه من چيكار كنم؟ سپيده گفت: منم از دستت خسته شدم اه برو انقد به مهسا بگو ببخشيد ببخشيد ببخشيد تا ديگه نتونه چيزي بگه. بعد معصوم به من ميگه: هنوزم ناراحتي؟ من از خدا ميخوام تو رو ببخشه به خاطر اينكه اينطوري با من حرف زدي!!! گفتم: بله بله چي؟ دنيا برعكس شده؟ اصن من فردا نميام.گفت: چرا آخه: يعني همه چي تموم، ديگه دوسم نداري؟ تموم؟ گفتم :آره بعد يكم چرت و پرت گفتيم. بعدِ اين تماس زنگيدم برا سپيده گفت: مهسا من نميتونم بيام ببخشيد اگه شما ميخواين دو نفري برين. گفتم: نه بابا منم مي دونستم نمياي بهتره يه خورده اينو اذيت كنيم. فكر كنيد من برا چي زنگ زدم فقط براي يه سوال مياي يا نه ؟!!! اين تماس 1 ساعت ادامه يافت!!!
منم الآن دپرسم كه بيرون نرفتم پوسيدم بابا، چه تابستون مزخرفيه!!!
بهتره در مورد سه شنبه بنويسم. زنگ اول كه قرار بود فيزيك امتحان بگيره نگرفت آخه احمق مگه ما تابستون بيكاريم هي ميخونيم هي امتحان نمي گيري. نشست تست برامون حل كرد يه برگه از قبل داده بود. هيچي ديگه من و يكي از بچه ها ( آشنا) فقط دو تا سوالو بلد نبوديم بقيه رو حل كرده بوديم اون سوالارو منو آشنا يكيدرميون ميرفتيم جلو حل ميكرديم سر اون دو تا سوال مونديم. معلمه ميپرسه: خب كي جواب داد اينو؟ هيچكي!!! بعدش نيم ساعت فكر كرد بلد نبود آخه امروز كتابشو نياورده بود!!! اي خدا من دق نكنم خوبه.آخه شما معلم اينطوري ديدين كه بدون كتابش هيچي حاليش نشه من و آشنا داشتيم منفجر ميشديم از خنده.قرار شد بره جوابارو ببينه به ما جوابو خبر بده( اي خدا). زنگ دومم رياضي يه عالمه سوال داد بود ما حل كنيم يه هفته وقت مارو گرفت بعد ميگه جلسه ي بعد با اين سوالايي كه امروز بهتون ميدم اونارم حل ميكنيم. 6 شهريورم ازتون امتحان ميگيرم زمان امتحانم تغيير نميكنه(بچه ها برام دعا كنيد اين امتحان خيلي برام مهمه)بعدشم درس داد و.... زنگ سومم كه اتفاق خاصي نيفتاد آهان چرا . معلمه شيمي گفت: شما هفته ي اول مهر آماده ي امتحان شيمي باشين(چي؟؟)، بعدشم كتاباي كار گاجو كه سفارش داده بودن اومد گفت: بچه ها تا اونجايي كه درس دادم حل كنيد!!!(باشه چشب 30 صفحه اس چيزي نيست كه!!!) زنگ تفريح آخر به ما شير پاكتي ميدادن منم گرفتم رفتم كلاس چون خنك بود، تو راهرو معصوم داشت باز حركات خارق العادشو انجام ميداد و با كفش رو كف سُر مي خورد(خيلي باحال اين كارو ميكنه) هيچي ديگه از شانس بدش اين دفعه افتاد رو زمين كلاً مثه يه جسد!!! مام كه داشتيم از خنده منفجر ميشديم. بعد از چند دقيقه گفتم بيا بريم پايين تميزت كنم تو راه با ني يه خورده شير روش ريختم گفتم: تو كه كثيفي حالا انقدر كه چيزي نيست يه كمم كثيف تر(فقط يه خرده ريختما) ييهويي نيو گرفت طرف من و... (چشتون روز بد نبينه) هيچي ديگه بعد از نثار كردن چندين فحش خودمُ با آب تميز كردم چه تميز كردني تمومه مانتوم خيسيد شما فكر كنيد من ميزه اول ميشينم(با اون قدم1.65) رو به كولر هيچي ديگه سرما نخوريدم خيلي شانس آوردم زنگ چهارمم كه زيست برگه هاي جلسه قبلو داد. بعد امتحان بعدشم درس... يه عالمه درس(اي خدا من از دست اينا آخر دق ميكنم) كلاً روز خيلي مزخرفي بود اتفاق خاصيم نيافتاد نمي خواستم آپ كنم ولي خوب....
*** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** ***
سلام دوباره به بچه ها خوبين؟؟؟ منم بدك نيستم(به اين ميگن افسردگي مضمن از بس هيچكي به من نگفت خوبي چطوري؟؟؟) به قول يكي از مجريا وقتيم مي پرسن خوبي؟؟ اصن به جواب توجه نمي كنن من اكثر موارد ميگم نه(بخدا) هيچكي به هيچكي(عيب نداره اينم ميگذره)اين ادامه ي متن بالاس الآن يكشنبه اس كه دارم براتون ميتايپم ساعت 8:21 PM هست يك ساعته كه از بيرون اومدم خونه. آخرش رفتيم بيرون با رفقا. فكر كنيد ساعت 11 برا سپيده ميزنگم: سپيده جون امروز مشكلي كه نداري ميتوني بياي؟؟؟ آره ميتونم با معصومه صحبت كردي؟؟ نه!!! گفتم اول ببينم تو ميتوني بياي يا نه بعد از اون بپرسم. يه خورده حرف زديم بعد برا معصوم زنگيدم گفت: آره، آره ميام. گفتم اجازه گرفتي؟ گفت: نيستن خونه من بعد بهت ميگم ساعت 2 زنگيد گفت: ميام قرار مدارارُ سه تايي گذاشتيم. يهو ديدم ساعت 4 جر جر (بارون) مياد برا سپيده اس ام اس دادم گفت: اين طرف بارون نمياد(محض اطلاع آمل 4تا خيابون داره خيابون ما بارون ميباريد خيابون اونا نمي باريد) گفت عيب نداره بند مياد خدارو شكر بارون بنديد رفتيم...يه خرده گردشيديم بعدش اسنك خوريديم بعدم ساين شاين كه من نصفشم نخوردم چه چيزه مزخرفي اين ساين شاين قربونه كافه گلاسه برم بعد رفتم حساب كنم پسره احمق... (ميگم من از پسرا ميترسم شما بگيد چرا؟؟؟) هيچي ديگه تا خونه سالم رسيدم خيلي كاريدم آخه ميدونيد!!! نه فكر نكنم با روحيه ي من آشنا باشين من نظرم اينه كه نبايد به اينا محل گذاشت برعكس بعضيا. و اصلاً دوستياييم كه الآن وجود داره قبول ندارم(ميدونم فكر ميكنيد من اُملم ولي خوب هر كسي يه نظري داره)من ميگم بايد به دور از تفاوت جنسي با هم رفيق باشيم همونطور كه من با دوستم سپيده حرف ميزنم و بطور متقابل همديگرو درك ميكنيم با يه پسرم ميتونم چنين رابطه اي داشته باشم مثه كشوراي غربي نه اين كه تا يه پسر يه دخترُ ميبينه... و يا برعكس(الآن دخترام چندان بي ميل نيستن) بچه ها ميدونم هيچ كدوم با من هم عقيده نيستين برا همينه كه من نمي تونم يه چنين دوستي پيدا كنم چون بچه هاي امروز همه تا يه خورده باهاشون گپ ميزني شماره ميخوان، نيدونم از اين كارا كه اصن تو كَت من يكي نميره برا همين...(هيچكي منو دوست نداره) تا با يه دخترم حرف ميزني يا چت ميكني ميگه اين حتماً... چرا انقد دنيا كثيفه چرا بچه ها من خيلي دپرسم، مي دونين من يه رفيقايي دارم(به غيره اون دو تا گل كه درموردشون گفتم با يه چند تاي ديگه) كه حال آدمُ بهم ميزنن نمونه اش يكي از بچه هاي مدرسه نمونه راهنمايي كه رفيقم بود الآن تيزهوشانه وقتي باهاش حرف ميزني از آماراش ميگه آخه يه دفتر آمار داره آماره تمومه پسراي آمل. ميدونيد خوشم مياد ازش چون هم اين كاراش داره هم درسش ولي من... من كه به هيچيم اميدوار نيستم نه آينده نه... من بايد چه غلطي كنم خسته ام به خدا هيچكي نيتونه منو درك كنه هيچكي. بگذريم ميدونم از اين حرفا خوشتون نمياد بچه ها شكلك نذاشتم چون بعضيا خوششون نمياد منم كه انتقاد پذير(جون خودم!!!) قبوليم كه شكلك نزارم. بچه ها ميتونم يه سؤال ازتون بپرسم؟؟؟ سؤالم اينه كه ميشه نظرتون راجع به شخصيته من بگيد رُك رُِك سعي ميكنم ناراحت نشم من نه هكرم نه چيزه ديگه كه بترسين كاري كنم راست بگيد مرسي مرسي!!! خداحافظ OR باي
سلام
بچه ها مرسي از كامنتاتون
يه خورده اميدوار شدم
راستي تا يادم نرفته پيروزي غرور آفرين بسكتباليستاي ايرانُ تبريك ميگم
( تا سپيده جونم
بهم نگه تو Erghe(بلد نيستم خوب) ملي نداري) آخه ميدونيد چي شد يكشنبه كه بسكتبال اول شديم سپيده جونم(دوستم ) بهم اس ام اس داد كه پيروزي غرور آفرين بسكتبال تبريك ميگم. منو ميگي تعجبيدم
سپيده و اينكارا بهش اس ام اس دادم گفتم: مثه اينكه خيلي حال داري به مام قرض بده(حالو ميگم ديگه) بسكتبال كيلو چنده
؟كه اون اس ام اس داد گفت: نخيرم تو Erghe ملي نداري.(جان!!!
) مام در جواب گفتيديم: كه تو اصن ميدوني Ergho چطوري مينويسن
( از اونجايي كه خودم بلد نبودم
). اونم ديگه جواب نداد(خوب بلد نبود ديگه
) از اين ماجراي بسكت كه بگذريم ميرسيم به سه شنبه كه واي چه روز چرتي بود
. اولش كه با سحر يه عالمه چونه زديم كه تو بايد به ما آيس پک
بدي به خاطر رتبه ي خواهرت
(202 شد ميره داروسازي
) كه خانوم سفله نقبوليد(از همون اول معلمو بود اهلش نيست).زنگ اول كه معلم فيزيك تشريف اوردن برگه هاي فيزيكُ تصحيده بودن من كه فكر كردم كه خيلي خرابيدم
و هر چي آبرو داشتم پيش اين معلمه رفت.ييهويي گفتم خوب چطور بود و اينا؟ (آخه اين اولين امتحان فيزيك بود) گفت: بدك نبود و اينكه پايين ترين نمرمون اصن در حد انتظارش نبود و اينكه از اين كلاس خيلي انتظار بيشتري داشت
( آخه ميدونيد ما تو هر پايه اي 3 تا كلاس داريم كه رياضيا يه كلاسن و تجربي ها دو تا كلاس كه تجربي ها براساس معدل به دو كلاس 20 يا 18 نفر تفكيك ميشن و سال اوليام براساس تراز آزمون وروديشون 3 تا كلاس ميشن از اين لحاظ مثلاًً از ما انتظار داشت(بيخود
)) من گفتم: خوب اولين باره ديگه راه مي افتيم
(بچه ها بخدا فكر مي كردم من پايين ترين نمرم
) كه گفت: نه كه شما همه زير يك سالين هنوز راه نيفتادين(هان چي ميگه؟!!!
)خلاصه برگه ها رو با تشريفات داد و در كمال تعجب زدگي شدم (9.75)
واي انقد ذوقيدم
. زنگ رياضي كه ... چون از اين معلمه بدم مياد همون
... بهتره آخه هيچ اُسكلي(ببخشيد خوب) همون جلسه كه درس داد تست از انديشه سازان(مبتكران) و چند تا كتاب ديگه ميده برا خونه (نيدونم والله خيلي نوبره با اون جا مداديش!!!) زنگ سومم كه شيمي داشتيم واي خدا از گرما منفجر شديم
چون بچه هاي 203 كولر نداشتن رفتن به ناظمه گفتن اين كلاس 202 ها بايد يه زنگ بيان كلاس ما
( تعويض كلاس!!!) مام كه بچه هاي خوبي هستيم (بدون اعتراض!!!
) رفتيم كلاسشون واي بدبختا چي كار ميكردن تو اين كلاس (آخه كلاس 203 تنها كلاسيه كه كولر نداره) از گرما هَل هَل زديم
(خدا واسه هيچكي نياره). هيچي ديگه معلم شيميَم برگه هارو داد(نمره كامل شدم
) يه تستَكيم گرفت( كه تنبل خانم داد من بيارم خونه براش تصحيح كنم
) زنگ آخرم كه زيست
... برگه ها رو داد
و باز پرسش كتبي گرفت( به قول خودش) آخه عادت داره هر جلسه اگه دو صفحم درس بده امتحان بگيره... اومد فصل سه رو درس بده كه اولش در مورد ميكروسكوپ و ايناس... خداي من!!! رفت برامون مثال بزنه گفت: الآن شما تصور كنيد شما تو آسمون دو تا ستاره ي كنار همو بدون هيچ سلاحي
(!!!) ببينيد فكر مي كنيد يه ستارس ولي اگه اون بزاريد زير ميكروسكوپ![]()
( جانم!!!) متوجه ميشيد كه نه 2 تا ستاره س و ما چون بچه هاي خوفي هستيم نخواستيم دلشو بشكونيم هيچي نگفتيم فقط... لُپامون داشت منفجر ميشد(چرا واقعاً؟
) بعدش كه داشت ميگفت ما قبل اينكه ميكرسكوپ هاي الكتروني كفش
!!! بشه نمي تونستيم ويروس ها رو بيبنيم(جداً
). تو پست قبلي بهتون گفته بودم 20 min آخر با ما تست كار ميكنه.(يادتونه ديگه؟) يكي از سؤالاتش گزينهاش درست فتو نشده بود و مثلاً داشت مي گفت كه اصلاحش كنيم مام ديديم يه خورده تستش غلط غلوط ميزنه گفتيم شما مطمنيد
؟ گفت: آره آخه خودم اين سؤال كشف كردم
( چي كار كردي؟
) خلاصه اين كلاس با سوتيهاي بسي فراوانش به پايان رسانيده شد( غاطي شد رفت تو مود تاريخي) و بعدش با اتوبوس مدرسه
تشريف آورديم خونه كلاً از ديروز (سه شنبه) تا حالا سرحال نيستم نيدونم چرا
؟ خسته ام!! از زندگي كردن بدم مياد. بچه ها من خيلي از كنكور ميترسم
به نظرتون چي كار كنم؟ به عنوان يه دوست يا يه _ خواهر و برادر _ راهنماييم كنيد كه چي كار كنم. فعلاً باي
سلام 
نمي دونم چطوري بنويسم براي پست اول
خوب آدم بايد يه خورده تو اين پست با ادب و با متانت باشه
( اُه اُه يه خورده شك كردم من مهسام!) خوب به دل نگيريد شما! خود درگيري بعضي وقتا ميزن بالا!( چي رو؟
) اي بابا من چقدر چرت و پرت ميگم همرو فراري دادم
( نريدا، ياد مي گيرم ديگه
) آخه مي دونيد اين اولين ويلاگه منه كه بايد توش خودموني بحرفم يه كم سخته
(براي توضيحات بيشتر به "درباره ي وبلاگ " مراجعه شود! ) چه لفظ قلم!( نه بابا
) خوب بچه ها ميدونم شايد براي پست اول بد آپيدم ولي دوست دارم كمكم كنيد (كمك مي كنيد آيا؟
) راستي اصن يادم رفت تو اين وبلاگ در مورد وقايع مدرسه( سوتي==<< معلما، بچه ها، خودم / اتفاقات مدرسه و ... ) مي نويسم فعلاً كه تابستونه و ما عين تجديديا بايد بريم مدرسه( بخدا آبرومون رفت
) در مورد وقايع سه شنبه هاي كذايي مي نويسم آخه ما فقط هر هفته سه شنبه از ساعت 7((am تا 2(pm) كلاس داريم اونم چي! 1.فيزيك 2
. رياضي((my LOVE
3. شيمي
4. زيست
. حالا شما تصور كنين زيست زنگ آخر ما تموم مغز و شكممون تو ( break) ان حالا شما بگيد كي مغزش كشش داره زنگ آخر (بدون غذا) زيست گوش بده باز با اون معلم خوشگل ما كه... (خدا نصيب نكنه
) ما هم واسه اينكه اين زنگ كذايي بگزره هر چي از دهنه معلمه در مي آد و نُت ور مي داريم
جالبترش اينه كه 20 min آخر به ما تست ميده و اگه جواب بلد نباشه ميگه اين سوال استاندارد نيست واقعاً كه
! بخدا من ازش بيشتر مي فهمم
!( ما بچه ها بايد براش استدلال كنيم كه نه اين سوال درسته شما...) بگذريم براتون بعد ها بيشتر مي توضيحم آلان بايد برم خر بزنم درسا رو بخونم و تست! (آخه كدوم مدرسه اي تو تابستون از بچه ها آزمون مي گيره؟!
) اگه كسي هم مثه من گرفتار اين مسئله است ميشه كامنت بزاره منم از وضعيت نا به سامانش يه كم فيض ببرم. بچه ها سعي ميكنم هر دفعه از دفعه ي قبل بهتر بنويسم(تو رو خدا نا اميد نشين) خوب مهسا دلش broken ميشه
. قربونه بچه هاي توپ دبيرستاني تو هر جايي كه هستن بشم كه همه بدبختن! (شوخي كردم
)چه شوخی مسخره ای!
ولي ميدونيد من همه ي اين به قول خودم سختيها رو تحمل مي كنه ولي خيلي از اون آخريه ( كنكور) مي ترسم
آخه مي دونيد من تو مدرسه معروفم به استرسي!( هيچكي در مورد درس با من حرف نمي زنه ميگن ما رو نا اميد ميكني! به خدا دست خودم نیستا
) من يادم هست ابتدايي بودم از اين كنكورِ مي ترسيدم ولي بچه ها من يه چيزي مي خوام كه حتماً بهش ميرسم اونم داروسازيه
(نه پزشكي و نه...) only داروسازي. فعلاً باباي تا بعد
! راستي لطفاً برام كامنت بزاريد و انتقاد و پيشنهاد و ... براي بهتر شدن بهم بگيد MER15+15
